تبليغاتX
چند گویم از جدایی ها
ساعت 1.34 دقیقه ی نیمه شب بود. قبل از اینکه در خانه را باز کنم احساس کردم که امشب مثل بقیه ی شبها نیست. وقتی وارد خانه شدم یادم افتاد که ماههاست که از این زنگی یکنواخت خسته شدم. خدا شکر کردم که همه خوابند چون حوصله هیچ کدامشان را نداشتم. یادم افتاد که چند ماهی است که مطمئن شدم که خدا ساخته انسانهاست برای سرگرمی در وقت تنهایی. به عادت قدیمی ام خندیدم. ناگهان چیزی در ذهنم درخشید. یک هیجان یک تجربه ی تازه! یاد حرف پدرم افتادم که همیشه همه چیز را نباید تجربه کرد. یک لحظه از فکرم خوشم آمد! چه احساس غریبی! به نظرم رسید که الان بهترین فرصت برای عملی کردن این فکر است. به حمام رفتم و در وان اب گرم غوطه ور شدم. یک سیگار برداشتم و بدون توجه به حساسیت پدر و مادرم آن را روشن کردم. انگار دیگر برایم مهم نبود که بوی سیگار در خانه میماند و همه مرا سرزنش میکنند. ساعتها آنجا نشستم و به موسیقی گوش دادم و فارغ از زندگی فقط به نقشه ام فکر میکردم. نمیدانم چقدر آنجا و در آن حال بودم. نمیدانم چقدر سیگار کشیدم. نمیدانم چند بار کل زندگی ام را دوره کردم. وقتی از وان بیرون آمدم احساس غریبی داشتم. احساس میکردم خیلی سبک شدم. آرامش عجیبی داشتم. به اتاقم رفتم و روی تختم دراز کشیدم. ساعت 5.34 دقیقه بود. دائماً به عملی کردن نقشه ام فکر میکردم. چشمانم را روی هم گذاشتم تا شاید خوابم ببرد. ناگهان با صدای جیغ یک زن چشمانم را باز کردم. مادرم بود! ساعت 7.34بود. هرچه به ذهنم فشار آوردم نتوانستم برای این کارش یک دلیل منطقی پیدا کنم. با صدای او همه بیدار شدند. من هم مثل بقیه به سمت حمام جایی که مادرم نشسته بود رفتم. خواهرم مات و مبهوت کنار مادرم که به شدت گریه میکرد نشست و پدرم ازعصبانیت قرمز شده بود و میگفت پسره ی بی شعور کثافت.... فکر کردم حتماً با من است ولی نفهمیدم چرا اینقدر به من بی اعتنا بود! وقتی به داخل حمام رفتم خودم را دیدم که آرام داخل وان خوابیده بودم. یادم افتاد که دیشب نقشه ام را عملی کرده بودم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 16:9  توسط الهه  | 

خري امد به سوي مادر خويش    *     بگفت مادر چرا رنجم دهي بيش 

برو امشب برايم خواستگاري                         اگر تو بچه ات رو دوست داري
 خر مادر بگفتا اي پسر جان                   تو را من دوست دارم بيشتر از جان
  ز بين اين همه خرهاي خوشگل              يکي را کن نشان چون نيست مشکل
  خرک از شادماني جفتکي زد                    کمي عرعر نمود و پشتکي زد
    بگفت مادر به قربان نگاهت                       به قربان دو چشمان سياهت        

خر همسايه را عاشق شدم من      *       به زيبايي نباشد مثل او زن
 بگفت مادر برو پالان به تن کن                   برو اکنون بزرگان را خبر کن
  به آداب و رسومات زمانه                         شدند داخل به رسم عاقلانه
 دو تا پالان خريدند پاي عقدش                   به افسار طلا با پول نقدش
  خريداري نمودند يک طويله                     همانطوري که رسم است در قبيله
  خر عاقد کتاب خود گشاييد                     وصال عقد ايشان را نماييد
  دوشيزه خر خانوم آيا رضايي؟                  به عقد اين خر خوش تیپ درآيي
  يکي از حاضرين گفتا به خنده                    عروس خانوم به گل چيدن برفته
  
براي بار سوم خر پرسيد                که خر خانم سرش يکباره چرخيد
 
خران عرعر کنان شادي نمودند                به يونجه کام خود شيرين نمودند
 
به اميد خوشي و شادمانی        *            براي اين دو خر در زندگاني

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 17:7  توسط الهه  | 

پیشاپیش سالروز ولادت بزرگ بانوی اسلام حضرت فاطمه(س)

را به تمامی دوستان گرامی تبریک می گویم.

 

مادرم آسمانت مهتابی وباران وگاهی بارانی

اگر توانستم در اندوهبارترین لحظات زندگی

وتنگنای حادثه دوام بیاورم

شانه ی تو پناه گریهایم بود

اگر غصه ها بر دلم چنگ می انداخت

بهشت آغوش تو دنیایی از آرامش بود.

 

ازعمرم هر چه میخواهی فدایت باد مادرجان

بهشت جاودان به زیر پایت باد مادرجان.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 15:16  توسط الهه  | 

سلام دوستای خوبم.

امروز وبلاگم یک ساله شده

امیدوارم توی این یک سال تونسته باشم مطالبی رو که لازم بود بیان کنم.

البته از شماها هم خیلی چیزا یاد گرفتم.

شما استاد من بودید.

آخر کار یه چیزی ازتون می خوام......

فقط دعا کنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 18:7  توسط الهه  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 17:50  توسط الهه  | 

اگه يه روز قلبه کسي رو شکوندي يه ميخ بکوب به يه ديوار

وقتي دلش رو بدست آوردي اون ميخ رو از ديوار بکش بيرون

ولي هميشه يادت باشه جاي اون ميخ هميشه روي ديوار هست

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 10:12  توسط الهه  | 

ديشب دوباره آمده بودي به خواب من
 ديدار خوب تو
 تا كوچه هاي كودكي ام برد پا به پا
شاد و شكفته ما
 فارغ ز هست و نيست
 در كوچه باغ ها
سرخوش ز عطر و بوي نسيمي كه مي وزيد
يك لحظه دست تو
 از دست من رها شد و
خواب از سرم پريد

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 10:10  توسط الهه  | 

امشب پرنده اي كه رفته بود باز مي گردد

با آوازي از دور ...

 در تاريكي لحظه هايم سـيبي مي افتد

اشباع مي شوم از بيكراني زيستن ...

 شب آمده است

در سكوت آمده است ...

پشت پنجره ام كه ابريست  

 پرندهء كوچك اضطراب  

 نوك می زند بر شيشه ام از شوق ...

 پنجره را مي گشايم

در وسعت تنهايي ام فرياد ميزنم

بــــاران مي بارد و من

گم مي شوم آرام

در صداي پــــرنده و بـــــاد ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 0:24  توسط الهه  | 

نمی دونم از چی بنویسم.فقط خیلی نیاز به نوشتن رو حس می کنم.بهش عادت کردم...
شاید دوست دارم درد دل کنم
دوست دارم با خدا درددل کنم...
خدایا ... این چه سرنوشتی بود؟چه مصلحتی برای من اندیشیده ای؟می خوای چی به من بگی؟می خوای چی به من ثابت بشه؟می خوای منو کجاها ببری؟می خوای با من چه کنی؟
چرا...
خدایا من به تو ایمان دارم.می دونی چرا؟
چون همیشه و همه جا یکی کمکم کرده ... به خیلی چیزا که می خواستم رسیدم...چون من بهترین ها رو دارم...لطف و رحمت تورو دارم...
اگه تو نیستی پس کی هوای منو داره؟کی این همه خوبی و نعمتو به من داده؟...کی این همه منو امتحان می کنه؟...
بعضی وقتا می گم شاید من از اونایی هستم که خدا ولشون کرده و اینجوری عذابشون می کنه...
اما...اما باز با خودم میگم پس چرا اونی که می خواستم و بعدا فهمیدم به مصلحتم نیست رو به من نداد؟...چرا تو سختیها صبر و تحملم رو زیاد می کنه؟...
خدایا من از شرمندگیت در میام
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 1:22  توسط الهه  | 

خدايا تو به چه حقي با بندگانت اين چنين مي کني و به مرز جنون مي کشانيشان؟
به چه حقي دلمان را به درد مي آوري؟
چرا هيچ دلي خالي از پر نيست؟
من ها از تو جواب مي خواهند ، جوابش را به همه بده

دلم لبريز درد است از درد دلهايشان...از اشک هاشان...ار تقلايشان...از نگاه هاشان...
و من ها همچنان تحمل مي کنيم...مي جنگيم...

و مرگ را هم زيبا آفريدي...دوستش مي دارم...و اگر ترسي از تو و خود در دل نداشتم فرار را بر قرار ترجيح مي دادم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 0:59  توسط الهه  | 

 

 

 

 

 

يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه ، وگرنه اسير ميشه

يه قناري بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساکت ميشه

يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه

 

 

 

يه صورت هميشه بايد شاد باشه وگرنه به دل هيچ کس نمي چسبه

دفتر نقاشي بايد خط خطي باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقي نداره

يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سردرگمه

 

 

 

يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد ميشه

يه ديوار بايد به يه تير تکيه کنه وگرنه ميريزه

يه چشم اشک آلود ، يه دل غم آلود ، يه کبوتر عاشق ، يه قناري خوش آواز ، يه لب خندون ،  

 يه صورت شاد ، يه جاده با انتها ، يه دفتر نقاشي ، يه قلب پاک، يه ديوار استوار ،

 فقط يه جا معني داره ،

جائي که چشماي اشک آلودت رو من پاک کنم ، دل غم آلودت رو من شاد کنم ، جفت کبوتر عاشقي مثل من باشي ، شنونده آواز قشنگت من باشم ، لباي کوچيکت رو من خندون کنم ،

 

 

 

نقاش دفتر خاطرات من باشم ، پاکي قلبت رو با سلامت عشقم معني کنم ، و فقط از اينکه به من

تکيه مي کني احساس مسئوليتم بيشتر ميشه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 1:27  توسط الهه  | 

آرزو ميکنم به اندازه کافی شادی داشته باشی تا خوش باشی.به اندازه کافی بکوشی تا قوی باشی.به اندازه کافی اندوه داشته اشی تا يک انسان باقی بمونی و به اندازه کافی اميد تا خوشحال بمونی.

دنبال نگاهها نرو چون ميتونن گولت بزنن.دنبال دارايی نرو چون کم کم افول ميکنه.دنبال کسی باش که باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با يک لبخند ميشه يه روز تيره رو روشن کرد.کسی رو پيدا کن که تو رو شاد کنه.

هميشه خودتو جای ديگران بذار اگر حس ميکنی چيزی ناراحتت ميکنه احتمالا ديگران رو هم آزار ميده.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 22:36  توسط الهه  | 

            مردی دختر سه ساله ای داشت . روزی به خانه آمد ديد دختر سه ساله اش گران      ترين کاغذ کادوی کتابخانه اش را  برای زينت يک جعبه کودکانه هدر داده است .    
مرد بسيار عصبانی شد ودختر کوچکش را تنبيه کرد. دختر هم با گريه به بستر رفت و خوابيد.
روز بعدوقتی که مرد از خواب بلند شد ديد که دخترش بالای سرش نشسته وميخواهد اين جعبه را به او هديه بدهد.و مرد تازه متوجه شد که امروز روز تولد اوست ودخترش کاغذ را برای کادوی تولد او مصرف کرده است.
با شرمندگی دختر کوچکش را بوسيد وجعبه را از او گرفت و باز کرد.
اما متوجه شد که جعبه خاليست.دوباره مرد عصبانی شد و کودک را تنبيه کرد .
اما کودک درحاليکه گريه ميکرد به پدرش گفت که من هزاران هزار بوسه داخل آن جعبه ريخته بودم و تو آنها را نديدی.
 مرد دوباره شرمنده شد وميگويند تاپايان عمر جعبه را به همراه داشت و هرقت آنرا باز ميکرد به طرز معجزه آسايی آرامش پيدا ميکرد

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 12:41  توسط الهه  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 12:14  توسط الهه  | 

خدا چرا دنیات اینقدر سنگه؟ خدا چرا دنیات آب نیست؟ چرا روان نیست؟ چرا نمی گذره از همه چیز؟ چرا؟ چرا اینقدر سنگ و سخت؟ قبطه می خورم به زاینده رود. که ای کاش من او بودم. مثل اون. می رفتم تا همیشه. بودنم رو زندگی می کردم. روان بودم بر همه چیز. زاینده رود با طبیعت می جنگه و هست و من با خودم می جنگم و نیستم. من مرگم رو زندگی می کنم. روز به روز. ساعت به ساعت. لحظه به لحظه. کاش من هم می گذشتم از زندگیم. از خاطراتم. از گذشته ام. به پاکی زاینده رود. به زلالی گل و لای زاینده رود. کاش می شد برای یکبار. خدایا یکبار. تمام لحظه لحظه زندگیم رو تمام سکوتم رو فریاد بزنم و بعد خاموش... خاموش از تمام دنیای سنگ و بی رحمت. خاموش از تمام هست ها و نیست ها بودنم را زندگی کنم و باشم. خدایا دنیای سنگت تحمل فریاد وجود منو نداره. خدایا دنیای بی رحمت می لرزه از این فریاد خاموش. از این نعره بی صدا. خدایا اگر یکبار فقط یکبار منو می دیدی. قبول می کردی که هستم. شاید صدای خموشی از این همه فریاد رو می شنیدی. شاید اینقدر بی خبر نبودی از حالم. ولی هر چه فریاد کشیدم به دیوار سکوت تو برخورد کرد و گوش خودم رو کر کرد. کاش یکبار منو می دیدی و صدام رو می شنیدی. کاش کاش .....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 11:53  توسط الهه  | 

تقديم به تك ستاره آسمان دلم و به تنها بهانه زنده ماندنم

 

همان طور كه شاپركها نمي توانند دشت آبي آسمان را از ياد ببرند

 من هم چشمان زيبايت را فراموش نميكنم

تصوير زيبايت نه تنها در ذهنم بلكه در قلبم جا دارد

و نبض حياتم بعد از خدا به ياد تو مي تپد

اي كاش بداني قصر آرزوهايم را در ساحل چشمانت ساخته ام

 

تا قلبت مأ وايي باشد براي عشق پاك و مقدسم

نگاهت را از من نگير كه قطره نگاه آفتاب هرگز به فردا نمي رسد

اي كاش بداني در دلم مهر تو را دارم

و در يادم ياد تو و هميشه و همه جا حضور توست كه مرا زنده نگه مي دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 23:26  توسط الهه  | 

قسم به باران
كه براي زمين از نام تو مي بارد
و قسم به روز دوازدهم
كه آدم از وراي سينه هاي زن
به آسمان كه مي رسيد
سيب ها برايش آواز مي خواندند.
و قسم به سهم نخل هاي بيكار
آن هنگام كه عابران
دست هاشان را
پاي آن مي كارند .
و قسم به وسوسه ي شيطان
كه از نور هم روشن تر است
و در كنار پرتو آن
دستهاي بر افراشته
سهم آسمان را به ريسمان مي بافند.
و قسم به تناقض الفاظ
به آن زمان كه در رسد
آدم حوالي چهار راه اول
براي سر گيجه هاي بعد از ظهر
شعر هاي عاشقانه ببافد.
و قسم به بلا تكليفي اين دل تنها
كه از تو نشان مي گيرد .
و قسم به فريب عاشقانه ي حوا
كه آزادي را
به تن پوش انجيل وا نهاد
و بر زمين پرتاب شد .
و قسم به من ،
كه براي تنهاييت
از رحم كه بيرون مي آمدم
نشان تو را جستم
و نگاه كه مي چرخاني
خوشه هاي گندم دانه دانه مي شود.
خواب مي روم
ستاره ها باز مي شوند
بيدارم مي كني
قلم را به دستهاي انسان مي سپاري
و حكايت ناف آدم و حوا
بيكار مي ماند
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 23:22  توسط الهه  | 

من شقايق ها را با تو شناختم، شقايق هايي باران خورده، شقايق هايي زخمي، شقايق هايي پرپر، هيچ کس مثل تو شقايق را معني نکرد،

اي باغبان باغ هاي بي کران عشق.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 19:33  توسط الهه  | 

نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...
چون دنيا يه روز تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل گلی...
چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...

نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...
چون شب هم بالاخره تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی...
چون اب که هميشه پاک نميمونه...

نميخوام بگم که دوستت دارم...
بلکه من عاشقتم...

چقدر سخته هر لحظه با تو بودن اما از تو دور بودن...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 21:7  توسط الهه  | 

 
 
آدمی اگر پيامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نيست، زيرا :
 
اگر بسيار كار كند، می‌گويند احمق است !
    اگر كم كار كند، می‌گويند تنبل است!
        اگر بخشش كند، مي‌گويند افراط مي‌كند!
             اگر جمعگرا باشد، می‌گويند بخيل است!
                 اگر ساكت و خاموش باشد می‌گويند لال است!!!
 
                  اگر زبان‌آوری كند، می‌گويند ورّاج و پرگوست ...!
                       اگر روزه برآرد و شب‌ها نماز بخواند می‌گويند رياكاراست!!!
                               و اگر نكند میگويند كافراست و بی‌دين .........!!!
 
 
لذا نبايد بر حمد و ثنای مردم اعتنا كرد و جز ازخداوند نبايد ازكسی ترسيد.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 20:33  توسط الهه  |