خري امد به سوي مادر خويش * بگفت مادر چرا رنجم دهي بيش
برو امشب برايم خواستگاري اگر تو بچه ات رو دوست داري
خر مادر بگفتا اي پسر جان تو را من دوست دارم بيشتر از جان
ز بين اين همه خرهاي خوشگل يکي را کن نشان چون نيست مشکل
خرک از شادماني جفتکي زد کمي عرعر نمود و پشتکي زد
بگفت مادر به قربان نگاهت به قربان دو چشمان سياهت
خر همسايه را عاشق شدم من * به زيبايي نباشد مثل او زن
بگفت مادر برو پالان به تن کن برو اکنون بزرگان را خبر کن
به آداب و رسومات زمانه شدند داخل به رسم عاقلانه
دو تا پالان خريدند پاي عقدش به افسار طلا با پول نقدش
خريداري نمودند يک طويله همانطوري که رسم است در قبيله
خر عاقد کتاب خود گشاييد وصال عقد ايشان را نماييد
دوشيزه خر خانوم آيا رضايي؟ به عقد اين خر خوش تیپ درآيي
يکي از حاضرين گفتا به خنده عروس خانوم به گل چيدن برفته
براي بار سوم خر پرسيد که خر خانم سرش يکباره چرخيد
خران عرعر کنان شادي نمودند به يونجه کام خود شيرين نمودند
به اميد خوشي و شادمانی * براي اين دو خر در زندگاني
پیشاپیش سالروز ولادت بزرگ بانوی اسلام حضرت فاطمه(س)
را به تمامی دوستان گرامی تبریک می گویم.
مادرم آسمانت مهتابی وباران وگاهی بارانی
اگر توانستم در اندوهبارترین لحظات زندگی
وتنگنای حادثه دوام بیاورم
شانه ی تو پناه گریهایم بود
اگر غصه ها بر دلم چنگ می انداخت
بهشت آغوش تو دنیایی از آرامش بود.
ازعمرم هر چه میخواهی فدایت باد مادرجان
بهشت جاودان به زیر پایت باد مادرجان.
امروز وبلاگم یک ساله شده
امیدوارم توی این یک سال تونسته باشم مطالبی رو که لازم بود بیان کنم.
البته از شماها هم خیلی چیزا یاد گرفتم.
شما استاد من بودید.
آخر کار یه چیزی ازتون می خوام......
فقط دعا کنید.![]()
![]()

اگه يه روز قلبه کسي رو شکوندي يه ميخ بکوب به يه ديوار
وقتي دلش رو بدست آوردي اون ميخ رو از ديوار بکش بيرون
ولي هميشه يادت باشه جاي اون ميخ هميشه روي ديوار هست
ديشب دوباره آمده بودي به خواب من
ديدار خوب تو
تا كوچه هاي كودكي ام برد پا به پا
شاد و شكفته ما
فارغ ز هست و نيست
در كوچه باغ ها
سرخوش ز عطر و بوي نسيمي كه مي وزيد
يك لحظه دست تو
از دست من رها شد و
خواب از سرم پريد
امشب پرنده اي كه رفته بود باز مي گردد
با آوازي از دور ...
در تاريكي لحظه هايم سـيبي مي افتد
اشباع مي شوم از بيكراني زيستن ...
شب آمده است
در سكوت آمده است ...
پشت پنجره ام كه ابريست
پرندهء كوچك اضطراب
نوك می زند بر شيشه ام از شوق ...
پنجره را مي گشايم
در وسعت تنهايي ام فرياد ميزنم
بــــاران مي بارد و من
گم مي شوم آرام
در صداي پــــرنده و بـــــاد ...
خدايا تو به چه حقي با بندگانت اين چنين مي کني و به مرز جنون مي کشانيشان؟
به چه حقي دلمان را به درد مي آوري؟
چرا هيچ دلي خالي از پر نيست؟
من ها از تو جواب مي خواهند ، جوابش را به همه بده
دلم لبريز درد است از درد دلهايشان...از اشک هاشان...ار تقلايشان...از نگاه هاشان...
و من ها همچنان تحمل مي کنيم...مي جنگيم...
و مرگ را هم زيبا آفريدي...دوستش مي دارم...و اگر ترسي از تو و خود در دل نداشتم فرار را بر قرار ترجيح مي دادم

يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه ، وگرنه اسير ميشه
يه قناري بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساکت ميشه
يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه
يه صورت هميشه بايد شاد باشه وگرنه به دل هيچ کس نمي چسبه
دفتر نقاشي بايد خط خطي باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقي نداره
يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سردرگمه
يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد ميشه
يه ديوار بايد به يه تير تکيه کنه وگرنه ميريزه
يه چشم اشک آلود ، يه دل غم آلود ، يه کبوتر عاشق ، يه قناري خوش آواز ، يه لب خندون ،
يه صورت شاد ، يه جاده با انتها ، يه دفتر نقاشي ، يه قلب پاک، يه ديوار استوار ،
فقط يه جا معني داره ،
جائي که چشماي اشک آلودت رو من پاک کنم ، دل غم آلودت رو من شاد کنم ، جفت کبوتر عاشقي مثل من باشي ، شنونده آواز قشنگت من باشم ، لباي کوچيکت رو من خندون کنم ،
نقاش دفتر خاطرات من باشم ، پاکي قلبت رو با سلامت عشقم معني کنم ، و فقط از اينکه به من
تکيه مي کني احساس مسئوليتم بيشتر ميشه
آرزو ميکنم به اندازه کافی شادی داشته باشی تا خوش باشی.به اندازه کافی بکوشی تا قوی باشی.به اندازه کافی اندوه داشته اشی تا يک انسان باقی بمونی و به اندازه کافی اميد تا خوشحال بمونی.
دنبال نگاهها نرو چون ميتونن گولت بزنن.دنبال دارايی نرو چون کم کم افول ميکنه.دنبال کسی باش که باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با يک لبخند ميشه يه روز تيره رو روشن کرد.کسی رو پيدا کن که تو رو شاد کنه.
هميشه خودتو جای ديگران بذار اگر حس ميکنی چيزی ناراحتت ميکنه احتمالا ديگران رو هم آزار ميده.
مردی دختر سه ساله ای داشت . روزی به خانه آمد ديد دختر سه ساله اش گران ترين کاغذ کادوی کتابخانه اش را برای زينت يک جعبه کودکانه هدر داده است .
مرد بسيار عصبانی شد ودختر کوچکش را تنبيه کرد. دختر هم با گريه به بستر رفت و خوابيد.
روز بعدوقتی که مرد از خواب بلند شد ديد که دخترش بالای سرش نشسته وميخواهد اين جعبه را به او هديه بدهد.و مرد تازه متوجه شد که امروز روز تولد اوست ودخترش کاغذ را برای کادوی تولد او مصرف کرده است.
با شرمندگی دختر کوچکش را بوسيد وجعبه را از او گرفت و باز کرد.
اما متوجه شد که جعبه خاليست.دوباره مرد عصبانی شد و کودک را تنبيه کرد .
اما کودک درحاليکه گريه ميکرد به پدرش گفت که من هزاران هزار بوسه داخل آن جعبه ريخته بودم و تو آنها را نديدی.
مرد دوباره شرمنده شد وميگويند تاپايان عمر جعبه را به همراه داشت و هرقت آنرا باز ميکرد به طرز معجزه آسايی آرامش پيدا ميکرد


خدا چرا دنیات اینقدر سنگه؟ خدا چرا دنیات آب نیست؟ چرا روان نیست؟ چرا نمی گذره از همه چیز؟ چرا؟ چرا اینقدر سنگ و سخت؟ قبطه می خورم به زاینده رود. که ای کاش من او بودم. مثل اون. می رفتم تا همیشه. بودنم رو زندگی می کردم. روان بودم بر همه چیز. زاینده رود با طبیعت می جنگه و هست و من با خودم می جنگم و نیستم. من مرگم رو زندگی می کنم. روز به روز. ساعت به ساعت. لحظه به لحظه. کاش من هم می گذشتم از زندگیم. از خاطراتم. از گذشته ام. به پاکی زاینده رود. به زلالی گل و لای زاینده رود. کاش می شد برای یکبار. خدایا یکبار. تمام لحظه لحظه زندگیم رو تمام سکوتم رو فریاد بزنم و بعد خاموش... خاموش از تمام دنیای سنگ و بی رحمت. خاموش از تمام هست ها و نیست ها بودنم را زندگی کنم و باشم. خدایا دنیای سنگت تحمل فریاد وجود منو نداره. خدایا دنیای بی رحمت می لرزه از این فریاد خاموش. از این نعره بی صدا. خدایا اگر یکبار فقط یکبار منو می دیدی. قبول می کردی که هستم. شاید صدای خموشی از این همه فریاد رو می شنیدی. شاید اینقدر بی خبر نبودی از حالم. ولی هر چه فریاد کشیدم به دیوار سکوت تو برخورد کرد و گوش خودم رو کر کرد. کاش یکبار منو می دیدی و صدام رو می شنیدی. کاش کاش ..... |

تقديم به تك ستاره آسمان دلم و به تنها بهانه زنده ماندنم![]()
همان طور كه شاپركها نمي توانند دشت آبي آسمان را از ياد ببرند
من هم چشمان زيبايت را فراموش نميكنم
تصوير زيبايت نه تنها در ذهنم بلكه در قلبم جا دارد
و نبض حياتم بعد از خدا به ياد تو مي تپد
اي كاش بداني قصر آرزوهايم را در ساحل چشمانت ساخته ام
تا قلبت مأ وايي باشد براي عشق پاك و مقدسم
نگاهت را از من نگير كه قطره نگاه آفتاب هرگز به فردا نمي رسد
اي كاش بداني در دلم مهر تو را دارم
و در يادم ياد تو و هميشه و همه جا حضور توست كه مرا زنده نگه مي دارد![]()
![]()
من شقايق ها را با تو شناختم، شقايق هايي باران خورده، شقايق هايي زخمي، شقايق هايي پرپر، هيچ کس مثل تو شقايق را معني نکرد،
اي باغبان باغ هاي بي کران عشق.

چون دنيا يه روز تموم ميشه...
نميخوام بگم که مثل گلی...
چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...
نميخوام بگم که سياه
ی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...
چون شب هم بالاخره تموم ميشه...
نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی...
چون اب که هميشه پاک نميمونه...
نميخوام بگم که دوستت دارم...
بلکه من عاشقتم...
چقدر سخته هر لحظه با تو بودن اما از تو دور بودن...
